Another world
part: 27
با حس تکون دادن های کسی بلند شدم و نشستم
هنوز کامل ویندوزم بالا نیومده بود نمیدونستم کجام
خانومی که کنارم بود بهش میخورد پرستار باشه شروع کرد به حرف زدن: خانم خوبین؟ دیشب خسته بودین اقای پارک اودنتون اینجا استراحت کنید الان هم داشتید کابوس میدیدید احتمالا
با یاد آوریه محیطی که توشم و اوضاع تهیونگ خیلی حول شدم و سریع پرسیدم: ت..تهیونگ چطورع؟
پرستار: خوبن...خوب که یعنی اوضاعشون ثابته ولی نه به هوش اومدن نه بهتر شدن
سریع از تخت پایین اومدم و دنبال اتاق تهیونگ میگشتم
بعد از اسرار های فراوانم دکتر اجازه داد دوباره برم پیش تهیونگ
بغض کردم از حال بدش، سرش باند پیچی بود و ماسک اکسیژن رو صورتش و سرم هم بهش وصل بود
+:تهیونگا....عشقم...تو که منو ول نمیکنی نه؟.....
ببین تهیونگ زود خوب شو باشه؟...تازه اول راهیم باید ازدواج کنیم روزای خوب و بد داشته باشیم، مریض شدی برات سوپ درست کنم...کار اشتباهی کردم کمکم کنی...تازه شاید بچه دار هم شدیم....پس ولم نکن وسط راه باشه؟
یکم دیگه هم حرف زدم و دیگه داشتم تو سکوت نگاهش میکردم که یدفه صدای دستگاه ها بلند شد
ترسیدم و از اتاق یه سرعت برق خارج شدم و رفتم به دنبال دکتر
+:دکتررر...دکتر تهیونگ...تهیونگ یچیزیش شده
سریع دکتر و دوتا پرستار اومدن سمت اتاق و یکی از پرستار ها مانع شد داخل شم و محبور شدم از پشت شیشه ای که تهیونگ معلوم میشد نگاهش کنم
گریم خیلی شدید بود و دیگه جدی داشتم غش میکردم
دکتر روبه پرستار کرد و گفت: ماساژ قلبی رو شروع میکنم و شوک الکتریکی رو روشن کن
دکتر شروع کرد به ماساژ قلبی بعد شوک الکتریکی رو گرفت
دکتر: بزار رو ۵۰
دو باز زد به تهیونگ که صدای دستگاه قط نشد
دکتر: ۱۵۰
پرستار: حاضره
دوباره ۲ بار زد و هیچی به هیچی
دکتر : ۲۰۰
پرستار: حاظره، دکتر مریض رو از دست دادیم برنمیگرده
دکتر: ۲۵۰
پرستار: حاضره
و سه بار دیگه زد و باز هیچی
دکتز نگاهی ناراحت بهم انداخت و پرستار پارچه ای که روی تهیونگ بود رو تا سرش کشید
دکتر اومد بیرون و من ناباورانه بهش زول زده بودم و هیچی نمیتونستم بگم
دکتر: تسلیت میگم...خیلی تلاش کردیم ولی متاسفانه نشد
با حس تکون دادن های کسی بلند شدم و نشستم
هنوز کامل ویندوزم بالا نیومده بود نمیدونستم کجام
خانومی که کنارم بود بهش میخورد پرستار باشه شروع کرد به حرف زدن: خانم خوبین؟ دیشب خسته بودین اقای پارک اودنتون اینجا استراحت کنید الان هم داشتید کابوس میدیدید احتمالا
با یاد آوریه محیطی که توشم و اوضاع تهیونگ خیلی حول شدم و سریع پرسیدم: ت..تهیونگ چطورع؟
پرستار: خوبن...خوب که یعنی اوضاعشون ثابته ولی نه به هوش اومدن نه بهتر شدن
سریع از تخت پایین اومدم و دنبال اتاق تهیونگ میگشتم
بعد از اسرار های فراوانم دکتر اجازه داد دوباره برم پیش تهیونگ
بغض کردم از حال بدش، سرش باند پیچی بود و ماسک اکسیژن رو صورتش و سرم هم بهش وصل بود
+:تهیونگا....عشقم...تو که منو ول نمیکنی نه؟.....
ببین تهیونگ زود خوب شو باشه؟...تازه اول راهیم باید ازدواج کنیم روزای خوب و بد داشته باشیم، مریض شدی برات سوپ درست کنم...کار اشتباهی کردم کمکم کنی...تازه شاید بچه دار هم شدیم....پس ولم نکن وسط راه باشه؟
یکم دیگه هم حرف زدم و دیگه داشتم تو سکوت نگاهش میکردم که یدفه صدای دستگاه ها بلند شد
ترسیدم و از اتاق یه سرعت برق خارج شدم و رفتم به دنبال دکتر
+:دکتررر...دکتر تهیونگ...تهیونگ یچیزیش شده
سریع دکتر و دوتا پرستار اومدن سمت اتاق و یکی از پرستار ها مانع شد داخل شم و محبور شدم از پشت شیشه ای که تهیونگ معلوم میشد نگاهش کنم
گریم خیلی شدید بود و دیگه جدی داشتم غش میکردم
دکتر روبه پرستار کرد و گفت: ماساژ قلبی رو شروع میکنم و شوک الکتریکی رو روشن کن
دکتر شروع کرد به ماساژ قلبی بعد شوک الکتریکی رو گرفت
دکتر: بزار رو ۵۰
دو باز زد به تهیونگ که صدای دستگاه قط نشد
دکتر: ۱۵۰
پرستار: حاضره
دوباره ۲ بار زد و هیچی به هیچی
دکتر : ۲۰۰
پرستار: حاظره، دکتر مریض رو از دست دادیم برنمیگرده
دکتر: ۲۵۰
پرستار: حاضره
و سه بار دیگه زد و باز هیچی
دکتز نگاهی ناراحت بهم انداخت و پرستار پارچه ای که روی تهیونگ بود رو تا سرش کشید
دکتر اومد بیرون و من ناباورانه بهش زول زده بودم و هیچی نمیتونستم بگم
دکتر: تسلیت میگم...خیلی تلاش کردیم ولی متاسفانه نشد
- ۲.۵k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط